بیستون | ||
هر چه می خواهم تکراری نشود نمی شود. شاید چون عشق نوعی تکرار است. تکرار اثبات از خود گذشتن. تکرار خواستن و گفتن این خواستن. عشق یعنی، عشق این روزهای زلیخا. عشقی که راضی می شود به اینکه حتی بوی معشوق را بشنود. صدای او را بشنود. و حتی بالاترین لذتش همین تمنای خواستن معشوقش از خدا باشد. عشق آن است که هیچ چیز مانع در، ورزیدنش نشود. عشق آن است که حاضر شوی غرورت را زیر پایت بگذاری و آنقدر بشکنی تا از اوجی که قرار داشتی به زیر ترین ها برسی. آنقدر پایین بیایی که فقیرترین ها هم به ظاهرت ترحم کنند. اما تو خوب می دانی در باطنت به چه اوجی رسیده ای. تو چیزی را درک می کنی که لذتش قابل قیاس با اوج اقتدار قبلی ات نیست. آن روزها فکر می کردی بالاتر از تو هیچ کس نیست. اما همیشه متعجب بودی که چرا باز هم کمبودی حس می کنی!؟ و می دیدی کسی را که هیچ ندارد اما در آن بی چیزی اش از همه چیز بی نیاز شده. زندانش هم که می کنی، او خوشحال می شود. آزادش هم کنی باز خوشحال می شود. آخر آن چیزی که تو از او می گیری هیچ وقت آن چیزی نبوده که او به آن نیازمندست. هر چیزی به او دادی، او نخواسته بوده و هر چیزی هم که از او دریغ کردی، به آن تعلق خاطر نداشته. حال که تو خود توانستی از تمام آن غرورهای ساختگی ات سقوط کنی و بند بند علایق ات را از آن غرور آفرین هایت جدا کنی، کم کم به آنچه او به آن نیازمند بوده می رسی و درکش می کنی. حال می بینی که او چه چیزی داشته که تو هیچگاه نتوانستی آن را از او دریغ کنی. حال با صدای بلند بدون اینکه از بی آبرویی ات بیم داشته باشی او را صدا می زنی و خدایش را می خوانی
این روزها سریال یوسف پیامبر برایم بسیار زیبا و دوست داشتنی شده. آن چنان لحظه شماری کرده ام برای شروع این سریال که خانواده را نیز مانند خودم علاقه مند نمودم. حتی مادر بزرگم و حتی خاله . بی هیچ ابایی در خانواده فریاد می زنم که این سریال را دوست می دارم. و بی پرواتر می گویم آن جایی که زلیخا و راز نیازش با پروردگار یوسف می آید را دوست تر می دارم. آنجاهایی که از نظر مردم تپس، مانند گدایان شده ولی اهمیتی به نظراتشان نمی دهد. چون می داند گوهری که به خاطرش بی آبرو شده ارزشش را داشته . البته اکنون قبول هم دارد که خطا کرده. اما باز هم در پی گوهر نایاب عصر خود است. ای زلیخا به من هم رسم عاشقی ات را بیاموز... . می دانم که عشق تو باز هم کامل نبوده چون وقتی شنیدی یوسف ازدواج کرده بیهوش شدی. من هم از این نظر مانند تو ام ... [ چهارشنبه 93/5/15 ] [ 7:21 عصر ] [ فرهاد ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |