بیستون | ||
شاید می گویی، این پست چرا تفاوت دارد؟ چرا عشق فرهاد به شیرین را ب ا حوادث تلخ این روزگار مخلوط کردی؟ شاید می گویی: مگر قرار نبود اینجا فقط از دلدادگی ات بنویسی؟ از حرف هایی که جایی دیگر نامحرمان نمی گذاشتند. خب می گویم: از کجا معلوم که در غزه هم فرهاد ها و شیرین هایی نباشند؟ فکرش را بکن ممکن است تیشه فرهاد آن سرزمین سنگ ساده ای باشد که به سوی دشمن غاصب پرت می کند. اگر کمی امکانات داشته باشد یک سلاح گرم ضد نفر دارد که با آن دشمن غاصب را ترسان می کند و اگر مقامش بالاتر رفته باشد، تیشه اش شده آن موشک هایی که به سرزمین اشغالگران می زند. او این کارها را می کند تا یکی از خواسته هایش یعنی رسیدن به شیرینش تحقق یابد. اما خواسته ی مهمتر او هم، امنیت شیرینش است. او نمی خواهد مثل هر روز که خبر از شیرینش می گیرد، یک روز خدای ناکرده بشنود، بمبی که هواپیمای غاصبان بر سر خانه یشان انداخته، شیرینش را پر پر کرده. یا خدای ناکرده بشنود شیرینش در همان مدرسه ی سازمان مللی پناه برده که هیچ ملتی را نتوانسته سالم، در خود نگه دارد.
شاید فکر کنی چه قدر دل رحمم که به این جنایات حساس شده و می نویسم. البته بگویم که این روزها همه حساس شده اند. اما فکر می کنم من چه قدر دل سنگی دارم که حتی تصویر سیاه شده از سوختگی کودکی را دیدم و دیدم که استخوان های پاهایش از داشتن گوشت برهنه شده (بهتر بگویم کباب شده بود کاملاً. دیده ای می گویند کباب بره لذیذ تر است؟ این غاصبان هم انگار کباب کردن کودکان برایشان لذت بخش تر شده) نتوانست مرا آنقدری منقلب کند که دست کم دلم بلرزد. :( یعنی من این اندازه سنگ دلم. آن کسی که در وبش عکس را گذاشته بود عذر خواست که این را گذاشته چون می دانست دل ها منقلب و چشمان خیس می شود، اما من هیچ کدام نشدم :|
خدا می داند اگر این گونه امنیت نبود، من هر لحظه ام نگران از امنیت تو ی شیرینم بود. و باور کند خدا آن روز را نیاورد ولی اگر آن روز بیاید مطمئن باش من هم از مرگ ترسی ندارم چون ترسم چیزهایی بدتر از مرگ است. نمی دانم این سران عرب که این همه حساس به قوم خود هستند و حساس به ناموس خود، چگونه نظاره می کنند که این ملت عرب، این قوم مظلوم فلسطین این گونه مورد تجاوز قرار بگیرند؟! کاش فقط نظاره می کردند، کمک هم می کنند تا تجاوزات اشغالگران بیشتر هم بشود. انگار مانند این است که آنان از مادر دیگر پدرشان هستند و شاید ارثی که از پدر می برند را کم کنند. نکند شاید می ترسند؟ اما تا جایی که علم دارم، ترسو ترین ملت ها، بخشی از همین بنی اسرائیل بودند، همان هایی که مانند شتران آنقدر آب خوردند که شکم هایشان نزدیک بود از بزرگ شدن بترکد و وقتی سپاه جالوت را دیدند همه ترسیدند. جز عده ی کمی و جز داوود این ترس سران عرب مرا یاد آن سکانس از فیلم مختار می اندازد که همه در قلعه پناه برده بودند و جز اندکی به یاری مختار نیامدند. مختار به آنان وعده داد که همه ی شان سلاخی خواهند شد و اینگونه شد. اکنون هم این سران عرب بدانند که اگر مسئله، ترسشان است، بعد از فلسطین نوبت سلاخی شدن آن ها و راه افتادن حمام خون در کشورشان است. آنگاه همین اسرائیلیان غاصب که خوب در تاریخ طعم عذاب مهین! را چشیده اند، به آن سران عرب و ملت مظلومشان عذاب مهین را می چشانند. عذاب مهینی شاید بدتر از عذاب مهین فرعون. انگار این سران عرب دیگر چیز ننگین برایشان معنا ندارد. آیا ننگ برایشان نیست که تنها دولت و ملتی که این همه کمک به قوم مظلوم آن ها (فلسطین) می کند، نوادگان همان عجم های 1400 سال پیش هستند که کمتر ارزشی برایشان قائل بودند؟ آن ها اکنون به خوبی باید شاهد تحقق پیشگویی های احادیث پیامبر اسلام و وصیان ایشان درباره زنده کردن اسلام به دست مردمانی از نسل سلمان باشند و این شهادت شان ننگی دیگر بر پیشانیشان بزند.
این روزها دلم می خواهد کاش در میان مردم غزه بودم و پشته از کشته های صهیونیست ها می ساختم. از آن لجن صفتانی که بوی تعفن کثافت کاری هایشان دنیا را پر کرده و مشام را آزار می دهد. این ها را اگر کنار یکدیگر گذاری. این حمایت های ناباورانه آمریکاییان از اشغالگران را که انگار نه انگار جنایتی می شود، و همچنان حامی جنایتکاران. این مذاکرات طولانی شده و راه نامعلوم آن این بهانه ها برای سلاح هسته ای می توانی نتیجه بگیری که آینده این هم همان آینده آتش بس های غاصبان است. همان گونه که آتش بس آن ها ساعتی یا به جرات بگویم دقایقی دوام ندارد، بعید نیست که هر توافق این مذاکرات هم جز اندک زمانی دوام نداشته باشد. و روزی رسد که تحریم ها از این هم بیشتر شده و ما خدای ناکرده آن روز مانند غزه در قفسی به دور خود اسیر گشته ایم. آخر هر چه باشد این ها هم از همان ها هستند. فقط نامشان، کشورشان قانونی شده وگرنه خوی اشغالگری همان خوی و خون بنی اسرائیلی همان خون است. گرچه خیلی ها می گویند که این ها دیگر خونشان خلوص بنی اسرائیلی گذشته را ندارد [ شنبه 93/5/11 ] [ 8:24 عصر ] [ فرهاد ]
[ نظرات () ]
|
||
[ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |