بیستون
 
قالب وبلاگ
لینک دوستان

امروز دوباره به خانه ی قدیمی ات سر زدم

باز هم درب خانه ات بسته بود.

تعجب نکردم. اگر باز بود جای تعجب داشت.

بعضی وقت ها، هنگاامی خانه ای معروف می شود، دزدان بیشتر برای دزدی از آن تحریک می شوند.


البته من برای دستبرد نیامدم. آمدم تا دلتنگی هایم را کمی تسکین دهم. اما تسکین که نیافت هیچ، درد را هم بیشتر کرد. دردی که به خاطر حوادثی که بر این خانه گذشته، به سراغم آمد.

به نیت 14 معصوم به اتاقی در گذر زمان از خانه ات رفتم و دیدم چه متن زیبایی.

بارها گفته ام تو بسیار جلوتر از من هستی، اما از روی تواضع انکار می کنی. تو نزدیک به پنج سال است که از نقطه ای که اکنون به آن رسیده ام عبور کرده ای

و من پنج سال از تو عقب افتاده ام.

می ترسم بی صبری هایم این عقب ماندگی ام را بیشتر هم کند.

---

این روزهایم همه می خواهند مرا امید دهند. من اما می خواهم امیدم فقط خدا باشد. نمی خواهم مانند یوسف اشتباه کنم و امید ببندم به ابزار.

البته امید به ابزاری بد است که از امید به خدا دورت کند.

و باید مواظب باشم که این اشتباه را نیز مرتکب نشوم.

پس از تمام ابزارها استفاده می کنم بدون آنکه مانند ابلیس، قدرت را در ابزار بدانم.

شاید کاری را شروع کنم که دیر تر با خانواده ملاقات کنم.

الان درست مانند بازیکن بازی کامپیوتری شدم که وارد منطقه ای نا آشنا شده و همین طور گزینه هایی مبهم برایش باز می شود.

گزینه هایی که ممکن است واردش شوی و گیم آور شوی. اما بازی من فرصت ری استارت نمی دهد.

فرصت ذخیره بازی تا جایی که آمدی هم نمی دهد.

البته شاید فرصت ری استارت داده شود، اما در عوض ممکن است از تو خیلی از دستاوردهایت تا کنون را طلب کند.

هدفم این است که گزینه ای را پیش گیرم که در راه نزدیک تر شدن به تو باشد. البته نزدیک تر شدن به تو در راهی که همجهت با نزدیک شدن به خدا باشد و نه دور شدن از او.

باز هم درست مثل این روزهای زلیخا. که راهی را به یوسفش شناخت که هم جهت با راهی به سوی خدای یوسفش بود و دیشب روز رسیدن به خدای یوسفش بود . بسیار لذت بخش تر از رسیدن به یوسفش.

اکنون هم یوسفش را دارد و هم خدایش را.

---

این روزهایم را نمی گویم بدون اشتباه بودم. هرگز

اشتباهات فراوان داشتم در حالی که قرار گذاشته بودم که به تک تک رفتارهایم خودآگاه باشم :(

اما کار درستی داشتم که امیدوارم جبران اشتباهاتم باشد و آن نیکی بیشتر به پدر و مادرم

این روزها با این که کار به خصوصی نمی کنم، اما درجه رضایت مادرم از من بسیار بیشتر شده و بعد از هر عمل کوچکی که برایش می کنم، از ته دل برایم از خدا، آنچه می خواهم را می خواهد.

در عین حال به پدرم هم احترامی بیشتر از گذشته می گذارم. احترامی البته همراه با یادآوری مادرم به او.

می دانم او هم برای این زندگی و سلامت آن تلاش می کند. اما اگر عدالتش را بیشتر کند بهتر است.

---

اگر آن اشتباهات را نکنم، به زودی به آنچه خواهم خواهم رسید.

نمی دانم این حس را بگویم یا نه


نمی گویم که تو را متعهد به خود می دانم نه.

اما اول اینکه خودم را متعهد به تو می دانم

و دوم اینکه فکر می کنم با ورد دوباره ام به جاده ی موفقیت، شاید باعث فشاری مضاعف به تو شوم.

فشاری که به تو می گوید حال چه کنم.

باز هم می گویم این نشان تعهد تو نسبت به من نیست.

و این را هم بگویم که این ترس از شاید، باعث این نمی شود که جاده ی موفقیت را نخواهم.

فقط دیگر خودم را مانند آن روزهای تو به او سپردم و هر کجا که او برد، می روم.

آن هم البته در کنار اراده ای قوی از خودم


[ پنج شنبه 93/5/16 ] [ 2:48 عصر ] [ فرهاد ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

موضوعات وب
امکانات وب


بازدید امروز: 1
بازدید دیروز: 10
کل بازدیدها: 68511